|
چشمام به در بود
خيلي وقت بود كه از خدا مي پرسيدم خدا جونم مگه من و دوست نداري؟ چرا همه مامان دارن و من ندارم؟ بابام كجاست؟ چرا من تنهام؟ اما امروز... وقتي اون آقاها و خانوما اومدن پيش ما وقتي دستاي گرم و مهربونشون رو سر ما گذاشتن وقتي ما رو مي بوسيدن يه چيزي تو دلم مي گفت درسته من بابا ندارم اما خدا كلي داداش به من داده كه دوسم دارن كلي خواهر دارم كه نوازشم مي كنن دلم مي خواد وقي بزرگ شدم خودم بشم مامان همي اونا كه مامان ندارن دوست دارم انقدر پول داشته باشم كه ديگه هيچ بچه اي مثل من تنها نمونه خدا يا خداياي خوب من كمكم كن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:39 توسط مهر آفرینان ایران |
|
|
كودك از پشت شيشه ي پنجره ي ماشين
با التماس بسيار از آدم هاي سرخ و سفيد مي خواهد كه از دستان چركين او براي طفلان پيچيده در حرير خويش بسته اي خريد كنند و با نگاه هاي معصوم خويش خاموش فرياد بر مي آورد اي كاش من نيز غرق در بي نيازي بودم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:55 توسط مهر آفرینان ایران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
آخرین اخبار موسسه اقلام مورد نیاز شماره حساب موسسه عکس و مطلب جالب تصاویر مربوط به موسسه بخش مالی آدرس شیرخوارگاه |
| نویسندگان |
|
مهر آفرینان ایران مهرداد علی عطاپور |
|
RSS
|